جایگاه عقل در اصول فقه (1) / عقل در مقابل نقل است نه شرع
1404-10-15
اصول فقه، بیش از آنچه گمان میکنیم، نه بر آیه و روایت، بلکه بر عقل استوار است؛ اما عقلی که تجریدی است نه عقل تجربی
آیت الله جوادی آملی در بخشی از درس خارج فقه که در یازدهم بهمن ماه سال ۱۳۹۴ برگزار شد، به جایگاه عقل در علم اصول و فقه پرداخت که در ادامه به نخستین بخش آن اشاره می شود.
در تمام عقود گفتند «انشا» معتبر است؛ اين را ما آيه داريم، روايت داريم، يا عقل ميگويد؟ در تمام عقود گفتند که «تنجيز» معتبر است؛ اين را آيه داريم، روايت داريم، يا عقل ميگويد؟ از اينجا معلوم ميشود اينکه در اصول ميگويند منبع ما کتاب و سنّت و عقل است، براي اينکه «جُلّ لولا الکلّ» فنّ شريف اصول را عقل دارد هدايت ميکند، بخشهاي وسيع معاملات را عقل دارد هدايت ميکند؛ منتها بايد بدانيم عقل سراج است نه صراط، عقل چراغ است صراط نيست، عقل در مقابل شرع نيست در مقابل نقل است؛ شرع مقابل ندارد، شرع صراط مستقيم است. صراط مستقيم را يک مهندس بنام ذات اقدس الهي ايجاد ميکند و به وسيله اهل بيت ما ميفهميم.
بگوييم عقلاً اينطور است، شرعاً اينطور است، اين عقل ناقص را مهندسي کرديم! عقل يک چراغ دستش است، همين! هيچ؛ يعني هيچ بيش از اين ساخته نيست، ولو خيلي هم عاقل باشد، در حد آفتاب باشد، از آفتاب کار مهندسي ساخته نيست که راه درست کند، آفتاب فقط ميگويد کجا راه است، کجا چاه است.
عقل هيچ کاري از او ساخته نيست، تا بگويد چه بکن و چه نکن! عقل فقط ميگويد اينجا چاه است، اينجا راه است؛ حالا چه عقل حکيم باشد، چه عقل متکلم باشد، چه عقل اصولي باشد، چه عقل فقيه(رِضوانُ اللهِ عَلَيهِم) باشد، اين عقل چراغ است و کشف ميکند. قبل از اين عقل آن احکام بود، بعد از اينکه اين حکيم يا متکلم يا فقيه يا اصولي به دنيا آمد، اين احکام هست، بعد از مرگ او اين احکام هست. حالا عقل فهميد «العدل حَسَنٌ» او عدل را آفريد؟ نه، او حُسن را آفريد؟ نه، او حُسن را به عدل داد؟ نه، او چکاره است؟ او يک چراغي است که ميفهمد «العدل حَسن»، چون قبل از اينکه عقل اين حکيم به دنيا بيايد اين همه قوانين بود، بعد از مرگ او هم همه قوانين هست. پس عقل را نبايد در برابر شرع حساب کرد، عقل در برابر نقل است.
يک وقت زراره خبر ميدهد که فلان چيز بايد باشد، يک وقت با عقل ميفهميم که فلان چيز بايد باشد؛ منتها همانطوري که در نقل هم فنّ شريف رجال، هم فنّ شريف درايه هر دو سهم تعيين کننده دارند، تا ما گرفتار ضعف راوي يا خطر نقص روايت نشويم، در جريان عقل هم البته شرايطي دارد كه گرفتار قياس و استحسان نشويم و مسايل مرسله و امثال آن نشويم، بشود برهان؛ وقتي عقل برهاني شد، آن وقت ميشود حجت.
بنابراين اين قسمتهاي انشا را شما در همه عقود ميبينيد که «يعتبر الإنشاء»، آيه داريم؟ روايت داريم؟ نه. «يعتبر في العقود التّنجيز» آيه داريم؟ يا روايت داريم؟ نه. شما بياييد اصول را که فنّ شريفي است محور اصلي فقه به همين اصول است. متولّي اصول عقل است، شما اول تا آخر جلد اول کفايه را نگاه کنيد، يک روايتي يا يک آيهاي باشد که پشتوانه اين مسايل باشد نيست، نيست که نيست، همه را عقل دارد اداره ميکند، صَرف نظر از آن مباحث مقدماتي تا مشتق. ما وارد مسايل اوامر ميشويم، ميگوييم امر اينطور است، بناي عقلا اينطور است، مولا به عبدش امر بکند اينطور است، اين صحنه در محضر ائمه بود و آنها با همين سبک سخن ميگفتند، اين را ردع نکردند؛ پس ميشود حجت، اين ميشود مسايل اوامر تا آخر. امر مفيد تکرار است يا نه؟ امر مفيد فوريت است يا نه؟ همه؛ يعني همه اينها را عقل دارد رهبري ميکند. وارد نواهي که ميشويم چرا نهي مفيد تکرار است و امر مفيد تکرار نيست؟ براي اينکه وجود طبيعت به وجود «فردٍ ما» محقق ميشود، عدم طبيعت به عدم جميع افراد محقق ميشود، همه اين حرفها عقلي است؛ مخصوصاً در بحث اجتماع امر و نهي که آيا جايز است يا نيست؟ متولّي اصلي عقل است، آنکه دقيقتر است، حرف دقيقتر در مسئله اجتماع امر و نهي را دارد، آنکه عرفيتر فکر ميکند حرف دقيق نميآورد. مسئله مفهوم و منطوق اين است، مسئله امر و نهي اين است، اجتماع امر و نهي اين است، مسئله تقديم اظهر بر ظاهر اين است، مسئله تقديم نص بر ظاهر اين است. شما اول تا آخر جلد اول کفايه را نگاه کنيد يک آيه يا يک روايت پيدا کنيد که سند اين مسايل باشد نيست، متولّي همه اينها عقل است، آنکه عاقلتر است دقيقتر است و حرف تازهتر ميآورد، اين مربوط به جلد اول.
جلد دوم که بايد از عقل شروع شود، متأسفانه از قطع شروع شد. هيچ؛ يعني هيچ، اين هيچ صبغه علمي ندارد که ما بگوييم قطع حجت است؛ البته که قطع حجت است، اين را که کسي مخالف نيست. ما بايد بگوييم عقل حجت است، شرايط حجيت عقل چيست؟ عقل از کدام مباني استفاده ميکند؟ عقل تجربي داريم، عقل تجريدي داريم، آنکه در فضاي شريعت معتبر است همان عقل تجريدي است که پشتوانه عقل تجربي است. استقراء تا کجا حجت است؟ ما آمديم کار غير عالمانه کرديم، قطع قطّاع را داديم به اصول، شکّ شکّاک را داديم به فقه؛ در فقه گفتيم شکّ شکّاک معتبر نيست، در اصول گفتيم قطع قطّاع متعبر نيست، با اينکه از هر دو در هر دو جا بايد بحث کرد؛ يعني هم در اصول بايد از شکّ شکّاک بحث کرد، هم در فقه از قطع قطّاع بحث کرد. حالا شک در تکليف جا جاي برائت است؛ اين بنده خدا پُر شک است در تکليف، آيا برائت در اينجا جاري است؟ شک در امتثال بعد از قطع به اشتغال، شُغل يقيني برائت يقيني ميخواهد، ما شک کرديم آيا آن کاري که بر ما واجب بود انجام داديم يا انجام نداديم، اين شک در انجام دادن که ميگويند جا جاي احتياط است، اگر کسي شکّاک بود حکم او چيست؟ تنها شک در رکعات نيست، شک در شبهه حکم تکليفي اينطور است، شک در امتثال؛ يعني بعد از قطع به اشتغال اين است؛ اگر اشتغال يقيني برائت يقيني ميخواهد، ما شک کرديم انجام داديم يا نه؟ جايش احتياط است؛ اگر کسي شکّاک بود چه؟ منتها چيزي که بايد در اصول انجام داد اول عقل، مشخص بشود که اندامش چيست؟ که بحث سنگيني دارد.
بعد اين کار كه در اصول آمده و کار پُر ارزشي است؛ منتها خيلي کوتاه از آن رد شده است و آن قطع روانشناختي از قطع معرفت شناختي كه اگر اصول جان پيدا کند و اينها را از هم جدا کند؛ آن وقت ارزش اصول مشخص ميشود که چيست! اين حرف خيلي قيمتي است که اگر قطع قطّاع به آن قسمت روان شناختي برميگردد علمي نيست، قطع علمي آن است که صغري داشته باشد، کبري داشته باشد، حدّ وسط داشته باشد و به هر کسي گفتي بپذيرد؛ اما شخص كه زود قطع پيدا ميکند، اين مربوط به مشکل رواني اوست. قطع قطّاع از سنخ علم نيست، از سنخ معرفت شناسي نيست، شما ببينيد از کف معرفت شناسي تا اوج معرفتشناسي همه مرزبندي شده است و از قطع قطّاع خبري نيست.
آن قطع روان شناختي که در اثر ضعف نفس اوست، ضعف رواني اوست، مشکل رواني اوست، او زودياب است، اين را بايد جدا کرد. اگر اين کار را اصول بکند، بر ارزش علمي خود ميافزايد، چون جاي ديگر چنين چيزي نيست؛ البته آنها که بحث معرفت شناسي دارند، اين معرفت شناختي رواني را بحث کردند؛ ولي اصول اگر بتواند همانطوري که ساير مسايل را عميقاً مطرح ميکند، خطر قطع روان شناختي را از برکت قطع معرفت شناسي جدا بکند، يک ارزش عميق علمي است.
حالا برسيم به جلد دوم کفايه؛ يعني اصول. مسئله عقل اينطور است، برائت اينطور است، اشتغال يقيني برائت يقيني ميخواهد اينطور است، بين متباينين تخيير هست اين است. بارها اين را هم ملاحظه فرموديد در جريان حجيت خبر واحد دو آيه است که تبرّکاً براي رد کردن ميآورند، نه براي عمل کردن. همه اصوليين ما(رِضوانُ اللهِ عَلَيهِم) اين دو آيه را رد کردند که آيه «نبأ» و آيه «نفر» دليل حجيت خبر واحد نيست، تبرّکاً براي اينکه اين آيه را رد بکنند ميآورند، وگرنه اصول به روايت وابسته نيست، اصول به آيه وابسته نيست. ميماند آن اخبار علاجيه بخشي از اينها مربوط به روايت است که فرمودند به «کتاب الله» عَرضه کنيد و اگر آنها هم نبود عقل ميفهميد چيزي که مخالف کتاب خداست که حجت نيست.