روش‌شناسی استنباط گزاره‌های فقه امنیت (5)/ بررسی قانون منع نفوذ

1405-04-08

سنت گفتاری و رفتاری پیامبر(ص) در رصد ارتباط مسلمانان با کافران و نحوه آن و احتیاطات صورت گرفته که از سوی ایشان، خیلی بیش از چیزی است که در منظر ابتدایی به ذهن می‌رسد

آیت الله ابوالقاسم علیدوست در هفتمین جلسه از درس خارج فقه امنیت که 23 تیرماه ۱۴۰۰ برگزار شد به موضع «قانون نفی سبیل و منع نفوذ» پرداخت که در ادامه به نخستین بخش آن اشاره می شود.

در جلسه گذشته، به‌طور مشخص وارد برخی مصادیق فقه امنیت شدیم و چند مثال مطرح کردیم. نخستین مثالی که بیان شد، با عنوان «قانون نفی سبیل و منع نفوذ» بود. قانون نفی سبیل، مستند به قرآن، روایات، عقل و ار قوانین مسلم شریعت است. خود ما نیز زمانی در قالب مقاله و بعدها به‌عنوان بخشی از کتاب «فقه و حقوق قراردادها» این بحث را مطرح کردیم.

اما تعبیر جدیدی را به‌عنوان یک قاعده مطرح کردیم و آن «قانون منع نفوذ» است. البته می‌توان همان نفی سبیل را به‌منزله منع نفوذ دانست؛ یعنی در واقع، شارع مقدس نفی سبیل کرده است تا کفار بر مسلمانان نفوذ پیدا نکنند. شاید به همین دلیل نیز بزرگان این بحث را به‌صورت مستقل مطرح نکرده‌اند. از آیاتی از قرآن کریم نیز که درباره ارتباط حساب‌شده مسلمانان با کفار سخن می‌گوید، همین قانون استفاده می‌شود. به دلیل اهمیت مسئله مایلم اشاره‌ای به وقایعی که پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) رخ داد داشته باشم. در کتاب «فقه و حقوق قراردادها»، جلد اول، در بخش ادله عام قرآنی، مطلبی را بیان کرده ام.

در آنجا نوشته‌ام که «سنت گفتاری و رفتاری پیامبر(ص) در رصد ارتباط مسلمانان با کافران و نحوه آن و احتیاطات صورت گرفته که از سوی ایشان، خیلی بیش از چیزی است که در منظر ابتدایی به ذهن می‌رسد». انسان وقتی ادله را بررسی نکرده است، تصور می‌کند که پیامبر نیز مانند هر رهبر یا مصلح اجتماعی، مقید بوده‌اند که ارتباط مسلمانان با کفار را کنترل کنند و آن را زیر نظر داشته باشند. اما هنگامی که به درون متون دینی می‌رویم و سنت پیامبر را چه در گفتار و چه در رفتار ایشان بررسی می‌کنیم درمی‌یابیم که موضوع بسیار گسترده‌تر و عمیق‌تر از آن چیزی است که در ابتدا تصور می‌شود.


این بزرگان نقل کرده‌اند که خلیفه دوم گفت: «من نسخه‌ای از یکی از آثار اهل کتاب را برای خود استنساخ کردم هنگامی که رسول خدا(ص) آن را مشاهده کردند، فرمودند: این چیست؟ عرض کردم: نسخه‌ای است که از اهل کتاب گرفته‌ام تا بر دانش خود بیفزایم. رسول خدا(ص) به‌شدت خشمگین شدند؛ به‌گونه‌ای که انصار فریاد السلاح، السلاح سر دادند و گمان کردند جنگی شده. آنگاه رسول خدا(ص) فرمودند: من همه چیز را برای شما آورده‌ام»

این حساسیت پیامبر کاملاً قابل توجیه است. در کنار قرآن کریم، چه مطلب صحیحی می‌توان از تورات یا عهد جدید به دست آورد که در قرآن وجود نداشته باشد؟ حتی اگر در اینجا بحث «سبیل» به معنای خاص آن مطرح نباشد، بحث «نفوذ» به‌وضوح مطرح است.

در گزارشی دیگر نیز آمده است که «روزی خلیفه دوم، کتاب کوچکی را که بخشی از تورات بود با خود آورد و خواست آن را برای پیامبر اکرم(ص) بخواند. اصرار داشت که پیامبر را ارشاد کند رسول اکرم(ص) ناراحت شد لحظه‌به‌لحظه رنگ مبارکشان برافروخته‌تر می‌شد تا جایی که ابوبکر ترسید مبادا آیه‌ای در مذمت یا عذاب نازل گردد. به‌شدت به خلیفه دوم تشر زد و گفت: نمی‌بینی که صورت رسول اکرم(ص) از شدت غضب و ناراحتی به چه رنگی درآمده؟ سپس رسول خدا(ص) فرمودند: ای فرزند خطاب! مگر شما در دین خود شک و تردید دارید که می‌خواهید از آنان اخذ کنید؟

در بسیاری از موارد، غیرمسلمانان به مسلمانان آموزش می‌دادند. برای مثال، اسیران جنگی اگر سواد خواندن و نوشتن داشتند، پیامبر اکرم(ص) توصیه می‌کردند که به مسلمانان آموزش دهند و در مقابل، آزاد شوند. همچنین حدیث معروف «اطلبوا العلم ولو بالصین» ـ صرف‌نظر از بحث سندی آن ـ با روح و مذاق اسلام سازگار است.

اما باید توجه داشت که بحث در اینجا، اصل فراگیری علم نیست. این حیثیت‌ها باید از یکدیگر تفکیک شوند. یک بحث، فراگیری دانش است باید متوجه بود که گاهی موضوع، مسئله نفوذ است. اینکه یکی از صحابه پیامبر چند برگ از تورات را به میان مسلمانان بیاورد ـ در حالی که ممکن است آن نوشته‌ها مشتمل بر مطالب صحیح و مطالب باطل باشد ـ از نگاه پیامبر اکرم(ص) مصداق نفوذ به شمار می‌آمد، نه صرف آموزش.

این‌گونه مسائل باید در یک نظام حلقوی و منظومه‌ای مطالعه شوند. اگر از یک سو دستور به فراگیری علم داریم، از سوی دیگر باید نسبت به مسئله نفوذ حساس باشیم. جامعه باید به نقطه‌ای از اعتدال برسد. نه باید از مسئله نفوذ غفلت کند و نه باید دچار حساسیت‌های ناموجه و افراطی شود.

مراحل تاریخ سیاسی اسلام در برخورد با شبکه اهل کتاب


در کتاب «فقه و حقوق قراردادها»، در صفحات ۴۵۴ و ۴۵۵، در پاورقی، نوشته‌ام که پس از رحلت پیامبر اکرم(ص)، تحولات خاصی رخ داد. البته در متن کتاب آمده است که «از آغاز ورود پیامبر به مدینه تا دهه پنجاه از قرن اول هجری، تاریخ سیاسی ـ اجتماعی اسلام در برخورد با شبکه اهل کتاب، مراحلی را گذراند»


مرحله نخست


مرحله نخست، از زمان حضور پیامبر اکرم(ص) تا سال دوازده هجری را دربر می‌گیرد. در این دوره، مسلمانان رابطه‌ای تعریف‌شده با اهل کتاب داشتند و هیچ نشانه‌ای از نفوذ بیگانگان، اعم از یهودیان، مسیحیان یا تازه‌مسلمانان یهودی و مسیحی، در میان مسلمانان دیده نمی‌شود.


مرحله دوم


اما از سال سیزدهم هجری، که آغاز خلافت خلیفه دوم است، تا سال سی‌وپنجم هجری ـ یعنی دوران خلافت عمر و عثمان ـ این ممنوعیت در ارتباط با اهل کتاب شکسته شد. در این دوره، شبکه‌ای از یهودیان و مسیحیان تازه‌مسلمان، مانند کعب‌الاحبار که در زمان ابوبکر اسلام آورد، تمیم الداری مسیحی، و ابوهریره که در سه سال پایانی عمر پیامبر مسلمان شد، وارد فضای فرهنگی جامعه اسلامی شدند.

در همین دوره، جریان قصه‌خوانی شکل گرفت؛ به‌گونه‌ای که هر جمعه، پیش از خطبه‌ها، این افراد برای مردم داستان‌ها و نقل‌هایی بیان می‌کردند. در همین مقطع بود که اسرائیلیات و مسیحیات وارد فرهنگ اسلامی شد.

در برخی روایات، از قصه‌گویی نهی شده است. حتی در روایتی آمده است که امیرالمؤمنین(ع) شخصی را که در مسجد قصه می‌گفت، از مسجد بیرون کردند. برخی از علما مانند مرحوم نراقی، نیز بر همین اساس فتوا داده‌اند که قصه‌گویی ممنوع است. اما باید توجه داشت که مقصود از این روایات، هر نوع قصه‌گویی نیست. امیرالمؤمنین(ع) با «قصّاصین» برخورد می‌کردند، اما قصّاصین چه کسانی بوده‌اند؟ مقصود من این بود که آنچه در اینجا رخ داد، صرفاً قصه‌گویی نبود؛ بلکه مسئله نفوذ بود. تمیم داری، کعب‌الاحبار و ابوهریره به‌گونه‌ای این نقل‌ها و داستان‌ها را سامان می‌دادند که زمینه نفوذ فکری و فرهنگی را فراهم می‌کرد.


مرحله سوم

زمانی است که حکومت به دست امیرالمؤمنین(ع) می‌افتد. حضرت با این جریان‌ها برخورد می‌کنند؛ اما جریان شام همچنان ادامه می‌یابد و معاویه از همان بستری که در مدینه و در دوران خلافت خلیفه دوم و سوم شکل گرفته بود، بهره‌برداری می‌کند و این افراد را وارد دستگاه حکومتی خود می‌سازد.

جالب است که در اینجا نوشته‌ام، برای مثال، فردی به نام سرجون مسیحی ـ اگر تلفظ نام را درست ادا کرده باشم ـ به‌عنوان مشاور سیاسی معاویه منصوب می‌شود. گویا معاویه این جایگاه را نیز برای او کافی نمی‌دانست و مسئولیت امور مالی و اقتصادی را نیز به او واگذار می‌کند. فرزند سرجون، یعنی منصور، نیز در جایگاه حسابداری ارتش قرار می‌گیرد. حتی برخی بر این باورند که جریان کربلا و شهادت امام حسین(ع) نیز ادامه همین روند نفوذ بوده است.

در اینجا اشاره کرده‌ام که همین سرجون به کاخ سبز معاویه راه می‌یابد و پس از او نیز در دوران یزید نفوذ خود را حفظ می‌کند. گفته شده است که پیشنهاد اعزام عبیدالله بن زیاد به فرمانداری کوفه از سوی او مطرح شد. هدف ما تبیین حساسیت پیامبر اکرم(ص) است. حساسیت رهبران اسلام نسبت به قانون منع نفوذ، بیش از آن چیزی است که در نگاه نخست به ذهن می‌رسد.

دیدگاه‌ها (0)


لینک‌های مفید

ارتباط با ما